تبليغاتX
هفت آسمون


هفت آسمون

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را/میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

سلام سلام سلام خوبین انشاالله ؟چه خبرا ؟

به حول قوه الهی بالاخره از سد امتحانای این ترم هم گذشتم .اونم چه امتحاناییییییییی از کنکور هم بدتر بود.مردمو زنده شدم.یه ماه از اینترنت به هر شکل و شمایلی(گوشی -کامی - کافی) دور بودم.بعد که اومدم دیدم اووووووووووووووووووههههههههههه چه خبره دوستان چیکار کردن کلی منو شرمنده کردن با نظرات پر از خالیشون . آخه این چه وضعشه من هر وقت نیستمو بعدش به شوق کلی نظر میام ضایعم می کنینخدا ضایعتون کنه .

آقا بگذریم(نگذریم چه کنیم )می بینین من چه ماهم؟

گفتم این امتحانا سخت بود حسابی زد به سرم و تو این پستم سه تا از عکسای خودم رو گذاشتم

گفتم آخه این دوستان ببینن این ولگ نار گل کیه ؟چه شکلیه؟

برای دیدن عکسا می تونین به ادامه مطلب رجوع نمایید.وایسین وایسین قبلش اینو بگم عکسمو دیدین یه صلواتی بفرستین چشم نخورم .حالا برین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:57 توسط ولگ نار| |

 

سلام

دوست نداشتم سیاسی شم ولی با دیدن یه چند تا عکس که براتون گذاشتم دیدم نمی شه چیزی نگفت. اخه من اون موها و آستینای تا آرنج بالا زدتون رو باور کنم یا اون شال سبز رو .

همه چیز به مسخره گرفته شده

.................

بعد نوشت:دوستان عزیز نمی دونم چرا اینطوری برداشت کردین ولی من نه قصد حمایت از گروهی رو دارم و نه قصد تخریب کردن آقای موسوی رو

یکی از دوستای من شنیدم که می گه فقط می خواد یکی رای بیاره که ایشون بتونن روسری رو از سرشون بر دارن وهمین دوست گرام بنده می خوان به جناب موسوی رای بدن..نمی دونم والله جوونا از آقای موسوی چه برداشتی دارن و دنبال چی هستن!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 13:32 توسط ولگ نار| |

از آغاز تحصیلات حوزوی که ترجمه های موجود را مطالعه می کردم و کاستی های مفهومی را می یافتم ، نگران و در فکر چاره اندیشی بودم که یکی از نوشته های "جرج جرداق مسیحی "(استاد ادبیات عرب در لبنان) را خواندم که اعتراف کرده بود:« جاذبه های کلمات امام علی (علیه السلام)شوری در من ایجاد کرد که 200 بار نهج البلاغه را مطالعه کردم.»

چنان بر خود لرزیدم و به تعصب و غرور اعتقادی من ضربه وارد شد که تا مدتی حالت عادی نداشتم. بر خود نفرین کردم که چرا یک مسیحی ، 200 بار نهج البلاغه را می خواند اما من که خود را از شیعیان امام علی (علیه السلام ) می شمارم و ادعای محبت و ولایت او را دارم به راستی چند بار نهج البلاغه را خوانده ام ؟ و با مفاهیم ارزشمند آن به چه میزان آشنایی دارم؟ ما که در خانواده ی شیعه، از پدر و مادری شیعه، و از خاندان شیعه و در کشور شیعیان قرار داریم، چرا باید با نهج البلاغه بیگانه باشیم؟…

این جملات رو مرحوم "محمد دشتی" در مقدمه ی کتاب نهج البلاغه که ترجمه ی آن را بر عهده داشتند آورده اند.

 

 

حکمت ها:

روانشناسی زن و مرد

غیرت زن،کفرآور و غیرت مرد نشانه ی ایمان اوست

راه آسایش

اندک بودن تعداد زن و فرزند یکی از دو آسایش است(قابل توجه بعضیا که البته می دونم  

خیلی خیلی کم هستن)

غم ها و پیری زودرس

اندوه خوردن، نیمی از پیری است

تناسب بردباری با مصیبت ها

صبر به اندازه ی مصیبت فرود می آید و آن که در مصیبت بی تاب بر رانش زند،اجرش نابود می گردد.

ره آورد شوم حرام خواری

بسا لقمه ای گلو گیر که از لقمه های فراوانی محروم می کند

راه درمان ترس

هنگامی که از چیزی می ترسی، خود ار در آن بیفکن،زیرا گاهی ترسیدن از چیزی از خود آن سخت تر است.

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 15:49 توسط ولگ نار| |

 

سلاااااااااااااااامی پس از یک ماه به دوستان بی وفا

هیچکی نیومد بپرسه ولگ نار زنده ای؟ مردی؟کجایی؟پیدا میدا نیستی؟

به قول جناب خبرنگار اصفهانی :آقاااا هیچکی منو دوست نداره

این آقا عباس ترکان که به معضل نداشتن موضوع مناسب برای آپ کردن اشاره کرده بود خلاصه تونست خودش رو نجات بده ولی بنده هنوز نتونستم .اینبار هم یه داستان هوینجوری کشک گذاشتم تا ببینم بعد چی میشه.


خانمی طوطی ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت:« آیا  در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت.روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی کند. صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.» آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت:« طوطی مرد.» صاحب مغازه شوکه شد و پرسید:« آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟» آن خانم پاسخ داد:«چرا،درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟»

 

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 22:54 توسط ولگ نار| |

 

 

آمد بهار و بوستان شد اشك فردوس برين

گلها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين

گسترده بادجان فزا، فرش زمرد بى شمر

افشانده ابرپرعطا بيرون حد، در ثمين

از ارغوان و ياسمن طرف چمن شد پرنيان

وز اقحوان و نسترن سطح دمن ديباى چين

از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوى جان فزا

وز سورى و نعمان وزد، هردم شميم عنبرين

از سنبل ونرگس جهان، باشد به مانند جنان

وز سوسن ونسرين زمين،چون روضه خلدبرين

از فر لاله بوستان گشته به ازباغ ارم

وز فيض ژاله گلستان، رشك نگارستان چين

از قمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون

و ز سيره و كوكو وسار، آواز چنگ راستين

تا باد نوروزى وزد، هرساله اندر بوستان

تا ز ابر آذارى دمد ريحان و گل اندر زمين

بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان

بر دوستانت هر مهى بادا چو ماه فرودين

امام خمینی (ره)

 

دوستای گلم اول پیش پیش و بعد از ساعت 15و 13دقیقه و 39ثانیه ی روز جمعه 30 اسفند 1387 سال 1388 رو به همتون تبریک میگم

عیدتون مبارک

عیدتون مبارک

عیدتون مبارک

صد سال به این سالها

براتون آرزوی بهترین ها رو دارم

و امیدوارم مهمترین سین زندگی رو که "سلامتیه"هیچ وقت از دست ندین

 

لحظه به لحظه این عید برات پر از خنده شه
الهی که درد و غم توی دلت نباشه
الهی شاد باشی، دنیا به کامت باشه
خدا کنه همیشه بخت تو دامت باشه

 

حسابی بهتون خوش بگذره .آجیــــــــــــــــل، شیرینــــــــــــــــی میـــــــــــــــــــــوه .دید و بازدید و قسمت شیرینش عیـــــــــــــــــــــدی گرفتن (آی حال میده).

باز هم عیدتون مباررررررررررررررررررک

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:15 توسط ولگ نار| |

 

در آغاز آفرینش یک روز" دروغ" و "حقیقت" رفتند کنار رودخانه. دروغ گفت:بیا شنا کنیم و حقیقت ساده دل هم قبول کرد.اما تا لباس هایش را در آورد و در آب رفت دروغ لباس های او را دزدید و رفت.از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند و مردم دروغ را در لباس حقیقت دیدند.



میلاد فرخنده ی پیامبر گرامی اسلام(ص) و امام جعفر صادق(ع) رو تبریک میگم

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 22:0 توسط ولگ نار| |

 اهم اهم ...یا الله...سلام علیکم .خوبین دوستان .ما بالاخره  آمدیم با پستی جدید(خوش آمدیم)

سخن  اول:.در این مدت هرچه سعی و تلاش نمودیم تا مطلبی بنویسیم چیزی به ذهنمان خطور ننمود گمانم باید در این مغزمان را گل بگیریم. کلاسهای اینجانب شروع گشته و تمام هفته به شکلهای مختلف و کلاسهای یونی و غیر یونی پر است..این ترم اساتیدی آمده اند که به معنی واقعی کلمه استادند خدا آخر و عاقبت ما را به خیر گرداند.از آن دایی ناسرهای خون در شیشه کن.یک نمونه رو داشته باشین:

قد........(خدا پدر جابر روزبهانی رو بیامرزه )

تن صدا....ابتدا مورچه ای بعد شبیه یکی از همون دایی ناسرها(منظور همان بروبچز عظیم الجثه و خوش هیکلی می باشند که چند میلیون سال پیش از این دنیا رخت بر بستند

مدل قدم زدن......به شکل دوی سرعت پای تخته رژه می روند

یک نمونه تهدید.....خدا نکنه من از کسی بدم بیاد کاری می کنم از تو کلاس نشستن

 پشیمون شه

یک نمونه شوخی.....بچه ها اگه شکسته عشقی خوردین بیاین پیش خودم

 ماجرای اول : چند روز پیش با نجوا رفتیم خرید تو ماشین که نشسته بودیم یه جنابی کنارمون نشسته بود.ما مشغول فک زدن بودیم  و اون جناب با گوشیش ور میرفت.یهو بعد 10 دیقه گقت:ببخشید آبجی "استمراران"یعنی چی؟؟!!! همزمان گوشیش رو هم داشت نشون می داد. نجوا گفت:"استمرار آن" جملشو دیدیم ولی کامل یادم نیست نمی دونم "چی چیه محبت به استمرار آن است نه به مقدار آن"که این آقای IQ خونده بود استمراران.حالا اشتباه خوندنش به درک.می دونین بعدش چی گفت.؟!! گفت:مقدار هم که به همون معنیه.من دیگه داشتم شاخ در می آورم با این هیبت و کلاس(کاش می دیدینش) معنی جمله رو نمی دونست.خلاصه کامل معنی کردیم و تشکر کرد و ما هم بعدش رسیدیم مقصد و پیاده شدیم.

 ماجرای دوم در همان روز:رفتیم تو یه بوتیک واسه خرید به فروشنده گفتم فلان چیز رو می خوام گفت این درو وا کن برو بالا. در یه جایی مثل اتاق پرو رو وا کردم دیدم چیزی نیست با خودم داشتم فکر می کردم پس پله هاش کو؟!!! یاد سریال یوزارسیف افتادم همون قسمت که یوزارسیف اومد آمون رو خراب کنه تا درو وا می کنه آمون مثلا غیبش می زنه گفتم نکنه پله ها غیبش زده.(اینا همه تو 2 ثانیه از فکرم رد شد)که یهو دختره(فروشنده) گفت آسانسوره .منو نجوا از خنده روده بر شدیم.تا حالا این مدلی ندیده بودیم آخه هیچ شباهتی به آسانسور نداشت.بین خودمون باشه جایی نگین مارو ضایع کنینا

 سخن آخر:این زمستون هم داره تموم میشه و ما رنگ  یه برف درست و حسابی رو ندیدم

الان با خوندن این پست میگین :آخه این دیگه مطلب بود نوشتی ولگ نار؟ شرمنده ایشالله با یه پست بهتر جبران می کنم


 پ.ن انتظار سبز به روزه یه سر بزنین

.::wWw.EVG.blogfa.Com::.

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 22:35 توسط ولگ نار| |

اربعین نگاهی مجدد به عاشوراست

امروز روز خون گریستن دلها و اشک ریختن دیده هاست.

امروز اربعین است...یادآور شور عاشورایی حسین و حسینیان.و احیاگر درسهای عاشورا

قطعات ـ جواد محدثی

 

سربریده ی امام حسین (علیه السلام ) و قرائت قرآن
 
گروهی از عزیزان خاندان پیامبر در کربلا شهید شده بودند و برخی دیگر به اسارت می بردند کاروان اسیران کربلا به نزدیکی دروازه ی کوفه می رسید.
مردم کوفه در انتظار دیدن اسیران و جشن پیروزی بودند با رسیدن کاروان اسرا به یک باره صدای شادی و جشن برخاست.حضرت زینب(علیها السلام)که چندی قبل در همین جا به عنوان دختر امیرالمومنان (علیه السلام)و آموزگار قرآن زنان کوفه بود پرده ی کجاوه را کنار زد.مردم کوفه را دید که اطراف کاروان را گرفته اند به مردان خود درود می فرستند و به اسیران توهین و ناسزا می گویند.پیشاپیش دژخیمان دربار اموی شادی بیشتری دیده می شد و مردم در آنجا تجمع بیشتری کرده بودند توجه حضرت زینب(علیها السلام)به آنجا جلب شد و دید سر مطهر امام حسین(علیه السلام)به نیزه است و مردم به او می نگرند.
زید بن ارقم یکی از صحابی پیامبر بود که از حمایت خاندان پیامبر به جهت اغراض دنیوی دست برداشته بود  می گوید:
من خود شنیدم که سر حسین بن علی (علیه السلام)در حالی که بر نیزه بود به طرف دارالخلافه می بردند قرآن می خواند و آیه ی :
 
 
اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحَابَ الکَهفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِن آیاتِنا عَجَبا
« آیا گمان داری که اصحاب کهف و رقیم از آیات و نشانه های شگفت انگیز ما می باشند.»
 
تلاوت می کرد.من با شگفتی گفتم :
سوگند به خدا سر تو از آنان نیز شگفت انگیزتر است.
 
داستانهای آسمانی
صفایی بوشهری
 
 
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1:41 توسط ولگ نار| |

 

 

 ولنتاین همگی مبــــــــــــــــــــــارک

 
 
 
 
 
 
 
 
چند تا جمله یا همون پیامک هم میذارم تا دور هم بخندیم:
 دنیا 3 رکن داره:1- اصلا عاشق نشو 2- اگه عاشق شدی واسه معشوقت بمیر 3- اگه مردی خاک بر سر بی‌جنبت کنن
 
 فال حافظ، نیت کن!...
...
...
...
به جهنم گر غمت پایان ندارد
به درک گر سرت سامان ندارد
بخندم من به این دنیای فانی
که ضایع تر از این امکان ندارد
. . .
حافظ می خواد بگه تو خوشبخت می شی، یه کم عصبانیه! منظوری نداره!

بیا مثل دو کبوتر پر بکشیم بریم هوا بعد روی بلند ترین درخت لونه کنیم بعد تو تخم کن من برم گوجه بخرم املت بخوریم

 غضنفرصبح میره خونه ی دوستش ، بعد از یه ساعت میاد که بره دوستش میگه نهار بمون ، نهار میمونه ، بعد نهار میاد بره دوستش میگه : حالا بیا یه دست تخته بزنیم ، بازی تموم میشه میاد بره ، دوستش میگه : بدون شام که نمیشه.شام میخوره میاد بره ، دوستش میگه دیر وقته! بخواب فردا برو، میخوابه. صبح میاد بره دوستش میگه : با شیکم خالی؟ بمون بعد صبحونه برو ، یارو میگه : نه دیگه..خانم بچه ها تو ماشین منتظرن

حیفه جمله عشقولانه نذرام مثلا ولنتاین:

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد/نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست، عشق آنست که یکی برای دیگری چتر شود و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشده است.

در عشق مثل خورشید باش، در مهربانی مثل باران و در صداقت مثل چشمه. 

 


پ.ن۱ راستش یه عکس هم در مورد پست قبلیم پیدا کردم که جالب بود و گفتم بذارمش یه نگاهی بندازین بد نیست
 
پ.ن۲ این استقلال هم امروز(همون جمعه) بهمون ضد حال زد
 
پ.ن۳ می تونین فیلم "مجنون لیلی"رو تو این روز ببینین (البته اگه ندیدین)
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 0:57 توسط ولگ نار| |

 

به گزارش یکی از جاسوسین امنیتی که بنده در دانشگاه گیلان داشتم توجه کنید

 « تو نماز خونه نشسته بودم و منتظر بودم تا ساعت 2 شه و برم کلاس که صدای یکی از بچه ها که  داشت با تلفنش بلند بلند صحبت می کرد نظرمو جلب  کرد.که می گفت:اگه یه بار دیگه شمارتو ببینم میام تو اردبیل آویزونت می کنم و گوشی رو قطع کرد. همه ی بچه ها از حرف اون خندشون گرفته بود.که اون گفت :این مزاحمه اعصابم رو خورد کرده از اردیبله و میگه با من تو چت آشنا شده .ولی من نمیشناسمش. دو تا از بچه ها خودشون رو اردبیلی معرفی کردن (البته خالی بسته بودن)دختره تا فهمید گفت خوب شد به اردبیلی ها فحش ندادم.حالا بچه ها دو تا فحش ترکی یادم میدین؟.تو همین حرفا بودیم که پسره دوباره زنگ زد.و اونم اول بهش فحش داد.اما بعد بهش گفت اگه راست می گی بیا اینجا ببینمت.(آخه پسره می گفت تو همین دانشگاه درس می خونه ولی خودمونیم خود دختره هم کم پایه نبود که باهاش حرف بزنه بیخود کلاس می اومد.خلاصه زمان کلاس رسید و منم مجبور شدم بیخیال این ماجرا بشم و رفتم کلاس یه یک ربعی منتظر استاد موندیم ولی نیومد و منم بدو بدو رفتم نمازخونه .داشتم کفشمو در می اوردم که صدای دختره رو شنیدم_هنوز فیلم سینمایی تموم نشده بود_ که می گفت :پیمان،به جون خودمامروز حوصله ندارم.باور کن دوسِت دارم فردا میام سر قرار.من تا اینو شنیدم با خودم گفتم :بابا سرعـــــــــــــــــــــــت.چه زود اسم پسررو یاد گرفتو با هم قرار هم گذاشتن.اما وقتی رفتم تو با یک چهره ی جدید برخورد کردم که بی شباهت به دختر قبلیه نبود(طی تحقیقات به عمل آمده فهمیدم خواهرش بوده)البته دختر قبلیه هم جایی مستتر شده بود و همچنان مشغول صحبت بود

خلاصه این آبجیه که صحبتش با پیمان تموم شد .رفت و سریع یه شارژ ایرانسل (یکی بخر دوتا ببر_تبلیغ رو حال کردین )خرید و این دفه به رامین زنگ زد :رامین چرا از دستم ناراحتی ؟ بابا علی مثل داداشم می مونه ما از بچگی با هم بزرگ شدیم .اینقدر دلم واسش می سوزه .می خواست بذاره از خونه بره من کلی با خانوادش و خودش صحبت کردم تا منصرف شد.اگر هم موضوع محسنه که من دو ماهه باهاش تموم کردم.بردیا و ارشیا هم که همکلاسیمن،باشه اگه تو بخوای با اونا هم حرف نمی زنم.دیگه چی میگی.باور کن من فقط تو رو دوست دارم  اگه تو هم ولم کنی دیگه از همه ی پسرا متنفر می شم (من می خواستم بهش بگم که کــــــــــلک پیمانو نمی خوای رو کنی ؟)خلاصه مکالمات این دو خواهر همچنان ادامه داشت.حالا بقیش بمونه دیگه خیلی مهم نیست .»

واقعــــــــــــــــا نمی دونم چی باید بگم

 

 

جاسوس واحد مرکزی هفت آسمون .

 دانشکده علوم پایه –دانشگاه گیلان


پ.ن:به طنز بودنش توجه نکنین به تلخی این ماجرا توجه کنین

 

دوره یک ماهه آزمایشی 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:7 توسط ولگ نار| |


Design By : Night Skin