تبليغاتX
هفت آسمون


هفت آسمون

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را/میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

نمی دونم چی بگم که متفاوت باشه و باتمام آپام فرق کنه.....

 

رفیق من سنگ صبور غم‌ها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی‌فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیرشدم پیر تو ای جوونی..

 

 راستش دلم خیلی گرفته از این دنیا، واسه اینکه اگه بخوای توش زندگی کنی باید خودتو

 

بزنی به کوچه‌ی

 

علی چپ باید غمت رو پشت خنده‌های تلخت پنهون کنی، هر روز با واقعیت قائم

 

باشک بازی کنی و

 

 همیشه جر بزنی تا فقط واقعیت چشم بزاره وتو هم ................

 

دلم گرفته از اینکه ما  آدما همش به هم دروغ می گیم

 

 می خوام گله کنم اول از همه هم از تلویزیون صدای ما که به هیچ جا نمی رسه حداقل

 

از این طریق غر بزنیم نمی‌دونم چرا همین یه رسانه دو تا حرف می زنه!! دومیش هم

 

نقیض اولیشه. یه مثال کوچیکش (البته عمق فاجعه بزرگه ها) اینه که توی برنامه ی

 

پزشکی یه آقای دکتری رو ور می دارن می یارن حالا  اینکه خود مجری‌ها یه پا دکترن

 

واسه خودشون و کلی نطق می کنن و به دکتر بیچاره اجازه صحبت کردن رو نمی‌دن هیچ. حالا

 

این آقای دکتر یه فرصتی که پیدا می کنه تا حرف بزنه می‌یاد از مضرات انواع نوشابه  و

 

چیپس و پفک می گه. شما فرض کنید این برنامه صبح پخش شده ، همون شب .....کاش

 

می ذاشتن  به شب برسه وسط همون برنامه 10 دقیقه پیام بازرگانی پخش می کنن

 

توشم کلی تبلیغ نوشابه و چیپس و  پفک رنگا وارنگ میشه .......خدائیش شما بگین این

 

یعنی چَه؟؟؟؟!!!!!!

 

 حالا می رسیم به بخش مهم‌ترش. سینما که رفتین؟ اگه نرفتین فیلم سینمایی که دیدین؟

 

خانم های بازیگر  رو هم که دیدین با چه شمایلی هستن؟ به نظر شما اینا الگو هستن یا

 

نه؟ چرا ارشاد گیری نمی‌ده که تو  فیلما اینقد بد حجاب نباشن؟شاید بگین من گفتم

 

تلویزیون ولی شما سینما رو هم وارد بحث کنین سینما و تلویزیون به هم بی ربط هم

 

نیستن. همین تلویزیون که گفتم حرفاش ضد و نقیض میاد تو اخبار نشون میده که یه خبر

 

نگاری رفته و در مورد بی حجابی خبر گرفته و یا توی برنامه‌ای دیگه مفصل در این

 

مورد حرف می زنن آخه جناب تلویزیون چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 می خوام گله کنم از اون آدمایی که فک می کنن تو ایران داره بهشون بد می گذره و

 

همیشه دارن ایراد می گیرن. من نمی‌گم مشکل نیست موافقم. هست ولی اینم

 

نمی‌گم که جای دیگه نیست بلکه همه جا هست باور کنید بهتر از ایران جایی رو پیدا نمی

 

کنیم ما ایرانیها هیچ جا دَووم نمی یاریم مگه تو خونه خودمون. ماها همه کارمی کنیم بعد

 

بازم گله داریم که نمی‌ذارن . چند روز پیش به همراه دختر عموم رفته بودم جایی یه

 

آقایی بود که مدلش این طوریه که همش می‌ناله از مملکت و ... با حرف و نصیحت هم

 

عقیدش عوض نمی‌شه، همینطور که داشت غر می‌زد دختر عموم به شوخی بهش گفت

 

برید خارج آقای فلان آقای فلان هم گفت: چرا بریم خارج ، خارج رو بیاریم اینجا ، چرا

 

شما تو این گرما باید چادر بزارین؟ . کلی عصبانی شدم چون می دونستم حرف زدنم

 

فایده نداره چیزی نگفتم زود اومدیم بیرون ولی واسه شما می‌گم کسی منو مجبور به

 

داشتن حجاب نکرده من خودم انتخاب کردم و از این انتخابم هم خوشحالم تحمل این

 

گرمای زود گذر خیلی راحتتر از آتیش ماندگاره ....البته من نمی گم جام تو بهشته،

 

ولی باید از یه جایی شروع کرد.ان شاءالله که خدا خودش کمکمون می‌کنه    

 

 می خوام گله کنم از آقایون مسئولی که خودشون رو پشت رئیساشون قائم کردن...........

 

 اینقده گله دارم ولی فک می کنم سرتون رو درد آوردم

 

 نمی دونم چقد با حرفام موافقین ولی دوست دارم نظر واقعیتون رو بدونم اگه اشتباه

 

می‌کنم درستشو بهم بگین

 

 برای خالی نبودن عریضه یه شعر دو سال پیش گفتم با یه قالب من در آوردی (فقط

 

 خدائیش اگه خوندین برام نخندین........اُکِی؟

                        

                          ­ ع عشق

یه جزیرست که می‌خوام پیدا کنی                         آدمای مهربونو توی اون

یه جزیرست توی آرام                                      که ستارست توی آسمون اون

یه جزیرست پر از مرغای عشق                         آدماش لیلی و مجنون

یه جزیرست با کوهای بیستون                            درختاش بید مجنون

یه جزیرست که کنار ساحلش                              بوی نرگس به مشام تو می‌یاد

یه جزیرست پر لبخند و شکوه                             پر رویا که به یاد تو می‌یاد

یه جزیرست بلبلا توش می‌خونن                          نغمه‌ی سازو صداشون مال تو

یه جزیرست عین عشق                                     پیدا کردیش مال تو

 

گمونم شما هم فهمیدین چه اعتماد به نفسی دارم این شعر رو گذاشتم تو وبم

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 14:21به سليقه ولگ نار| |

بابات کو؟

                                                                    

تا بحال غصه‌دار و غمگین ندیده بودمش همیشه دندانهای صدفی سفید فاصله‌دارش از پس لبان خندانش دیده می‌شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاریها کم می‌آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه‌وار دشمن. یک‌تنه می‌زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می‌کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می‌ره، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل‌زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:

_سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟

_ سه تا چطور مگه؟

_هیچ چی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!

_ یا امام حسین!

به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می‌بست و با شنونده کاری می‌کرد که اصل ماجرا یادش برود. هر چی بهش می‌گفتم که:« آخر مرد مومن این چطور خبر دادن است؟ نمی‌گویی یک هو طرف سکته میکند یا حالش بد می‌شود؟»

می‌گفت:« دمت گرم. از کی تاحالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»

_ منظورم اینه که یه مقدمه چینی، چیزی...

_یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقا جان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم رو خوب فوت آبم.

نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی‌شد بهش حالی کرد که ... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو _ یعنی من _ فرمانده‌ای و وظیفه‌ی من است که این خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف‌آلود به رخت‌چرکهایش چنگ می‌زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت:« غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.

_ بابا تو دیگه کی هستی! از حرف نزده خبر داری. من که فکر می‌کنم تو علم غیب داری حتی می‌دانی اسم گربه‌ی همسایه‌ی ما چیه!

رفتیم و رختها را روی طناب پهن کردیم بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت:« من نو‌کر بند کفشتم. قضیه را بگو من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می‌رسانم . مطمئن باش نمی‌گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»

_اگر بهت بگویم ، چه جوری خبر می‌دهی ؟

_حالا چی هست؟

_فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه‌ها باشد.

_بارک الله. خیلی خوبه! تاحالا همچین خبری نداده‌ام.خب الان می‌گویم.اول می ‌روم پسرش را صدا می‌زنم.بعد خیلی صمیمانه می‌گویم:ماشاءالله به این هیکل به این درشتی ! درست به بابای خدا بیامرزت رفتی!...نه.اینطوری نه.

آهان فهمیدم. بهش می‌گویم ببخشید شما تو همسایه‌هاتان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟‌ اگر گفت نه می گویم : پس خوب شد شما رکورد‌دار محله شدید چون بابات شهید شده!...یا نه . می‌گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می‌گویم ، هیچی نترسی‌ها.یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد... یا نه ...

دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده وخلاص نمی‌کرد.

_آهان بهش می‌گویم : ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟همین که گفت ، آره. می‌گویم : پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید!!

طاقتم طاق شد. دلم می‌لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم . بغض کردم و پرده‌ی اشکی جلوی چشمانم کشیده شد . قاسم خندید و گفت : « نکنه می‌خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! این که دیگه گریه نداره. اگر دلت می‌خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم‌ کم خنده‌اش را خورد. بعد گفت:« چی شده؟» نفس تازه کردم وگفتم:« می‌خواستم بپرسم پدرت جبهه‌اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت:« پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه‌دار شده بود. گفت:« اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی‌روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.

(بر گرفته از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته ی داوود امیریان)

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 20:50به سليقه ولگ نار| |

اقرا ........................بخوان به نام پروردگارت
این نخستین آیات وارد شده بر محمد(ص) بر بلندای حراست که جبرائیل در گوش او نجوا کرد
ای محمد کسی نمی توانست جز تو شایسته ی پیامبری باشد پس
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله


شعبان شد و پیک عشق از راه آمد
عطر نفس بقیه الله آمد
با جلوه ی سجاد و ابوالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد


۲۷رجب میلاد پیامبر اکرم (ص)

۳ شعبان میلاد امام حسین (ع)

۴ شعبان ولادت حضرت ابوالفضل (ع)

۵ شعبان ولادت امام سجاد (ع)

۱۱ شعبان ولادت حضرت علی اکبر (ع)

و نیمه ی شعبان میلاد امام عصر (عج)

رو پیشا پیش به همه ی شما دوستای همراهم تبریک میگم


هر کس شب نیمه ی شعبان را به عبادت به سر آورد دلش نمیرد در روزی که دلها بمیرد

                                                                                           «پیامبر اکرم(ص)»

در دوره ی زندگی تن خود را سالم نگه دارید

                                                                                           «امام حسین(ع)»

خدایا من در کلبه ی فقیرانه یخود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

                                                                                           «امام سجاد(ع)»

ما از همه ی خبرهای شما آگاهیم و خبری از خبرهای شما از ما پنهان نیست

                                                                                           «امام مهدی(عج)»


 

 

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 15:28به سليقه ولگ نار| |

 

شخصی به محضر مبارک امام حسین(ع) رسید و پس از سلام گفت:ای فرزند پیامبر(ص) سوالی دارم

امام فرمود:بپرس.

او پرسید: بین ایمان و یقین، چقدر فاصله است؟

امام فرمود: به اندازه ی چهار انگشت.

او پرسید: چگونه؟

امام فرمود:ایمان،آن چیزی است که شنیده باشیم، و یقین چیزی است که آن را ببینیم، و بین گوش و چشم، چهار انگشت فاصله است.

او پرسید:بین زمین و آسمان، چقدر فاصله است؟

امام فرمود:به مقدار استجابت یک دعا.

او پرسید:بین مغرب ومشرق چقدرفاصله است؟

امام فرمود:به اندازه ی سیر یک روز خورشید.

او پرسید:عزت انسان درچیست؟

امام فرمود:در بی نیازی از مردم.

او پرسید:زشت ترین چیزها چیست؟

امام فرمود:فسق و گناه در پیرمرد،سختگیری و تندی در فرمانروا،دروغ از فرد سرشناس و بزرگ،بخل از ثروتمند و حرص و آز از دانشمند.

او عرض کرد: ای فرزند پیامبر(ص) راست فرمودی، اینک از تعداد امامان آگاهم ساز

امام فرمود:آنها همانند برگزیدگان بنی اسرائیل، دوازده نفر می باشند.

او عرض کرد: نام آنها را بشمار

امام حسین(ع) اندکی درنگ نمود و سپس سرش را بلند کرد و فرمود:

ای برادر عرب نام آنها را برای تو می شمارم «امام و خلیفه ی بعد از رسول خدا(ص)1 - امیرمومنان علی بن ابیطالب2 -و برادرم حسن3 - و خودم و 9 - فرزندم می باشیم که آن 9 نفر عبارتند از:4 - پسرم علی5 - محمد بن علی6 - جعفر بن محمد7 - موسی بن جعفر8 - علی بن موسی9 - محمد بن علی10 - علی بن محمد11 - حسن بن علی و پس از او فرزندش مهدی(عج) که نهمین فرزند من است و در آخرالزمان برای زنده کردن دین،قیام خواهد کرد

                                                              منتخب الاثر ص ۱۲۲ (باب۸)

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 23:14به سليقه ولگ نار| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس