هفت آسمون
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را/میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
داستان زیر رو مخصوص آرن عزیز نوشتم چون از داستانای آقای داوود امیریان خوشش اومده بود و گفته بود که بازم بذارم .امیدوارم خوشتون بیاد و اما داستان: بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم . سوز و گداز مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به چبهه ببر، یک طرف.مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبیها و مهربانیهای بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند چه رسد به یک پسر ده یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر را در بیاورد و او را روانه ی بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچهای بادکش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به چبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و. جاده را گرفتیم آمدیم جبهه . شور وحالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید. _ این تفنگ گندهه اسمش چیه ؟ _ بابا چرا این تانکها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟ _بابا این آقاهه چرا یک پا نداره ؟ _بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟ بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا اینکه یک روز برخوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم . قدرتی خدا فقط دندانهای سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت:«بابایی مگر شما نمی گفتید رزمندگان ما همه نورانی هستند؟» متوجه منظورش نشدم: _ چرا پسرم، مگر چی شده؟ _ پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه کم نیاوردم و گفتم :«باباجون اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته فهمیدی؟!» نوشته ی داوود امیریان از کتاب رفاقت به سبک تانک 
| Design By : Night Skin |


