هفت آسمون
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را/میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
سلام بروبچز عزيز.نماز و روزه هاتون قبول .و عيدتون با تاخير مبارك نمي دونم چي شده كه بناست من ماهانه مطلب بذارم.اگه مثل نجوا ماهنامه بزنم گمونم سنگين ترم اين دفه ميخوام از سفر يه هويي و كوتاهم به قم بگم.وسطاي ماه رمضون بنده به شكل خيلي غير منتظره و يه هويي رفتم قم. حالا بگم يه هويي يعني چي.خواهرم اينا كه قم زندگي مي كنن خونه ما بودن و داشتن مي رفتن سر خونه زندگيشون.كه هي مي گفتن منم باهاشون برم ولي بهونه مي آوردم و مي گفتم نه.آخه تو ماه رمضون حداقل 10 روز توي اون گرما برام خيلي سخت بود.خلاصه اينكه خواهرم اينا راه افتادن. سرراهشون قرار بود به ملاقات يكي از اقوام كه تو بيمارستان بود برن.بعد رفتن اونا نجوا زنگ زدو گفت ولگ نار بيا بريم قم.من اولش گفتم نه خلاصه هي اصرار كرد و منم ديدم اگه نجوا بره من تنها ميمونم حالا بريم تو قم :يه روز رفتيم بيرون كه كاش نمي رفتيم .از تشنگي مردم. (البته اگه بنده رو لايق بدونين) بعد از 5 روز هم به دليل فوت همون كسي كه گفتم بيمارستان بستري بود برگشتم نجوا هم 2 روز بعد از من به خاطر يه امتحاني كه يهو بهمون خبر دادن برگشت.
خلاصه اينجاست كه مي گن طلبيده شدن اول مهر تولد چشم به راه عزيز .تولدش روتبريك مي گمبا بهترين آرزوها ممنون ميشم واسه شادي روح مرحومه اي كه گفتم يه صلواتي بفرستين. اين شكلكاي بلاگفا پس كجااااااااااااااا رفت بعد نوشت:کامپیوتر بنده قاطیده بود که شکلکا نمی اومد بلاگفا هیچ مشکلی نداره![]()
.
بدونه اينكه يه خورده با عقلم تصميم بگيرم و يه خورده بيشتر فك كنم قبول كردم .آخه ميخواستم زنگ بزنم به خواهرم و با اونا برم (خود نجوا با مامانش اينا بود و قرار بود اول برن تهران بعد برن قم )خلاصه سه سوته زنگ زدم به خواهرم وديدم هنوز بيمارستانن خلاصه گفتم وايسين كه دارم ميام .و اصلا نمي دونم چه طوري وسايلم و جمع كردم بدون اجازه وخداحافظي از بابام
راهي شدم
وقتي با خواهرم اينا راه افتادم از اينكه به بابام نگفته بودم پشيمون شده بودم خلاصه تو راه زنگ زدمو از بابام عذر خواهي كردم بنده خدا هم كه هيچ وقت بهم چيزي نميگه..هنوزم كه هنوزه از اون شكل رفتنم در عجبم.
گرما بيداد ميكرد.با زبون روزه مردمو زنده شدم تــــــــــــــــــــــــــــــــا دم افطار
.ولي بعد افطار يه چند تني آب خوردم هرچند كه آبشون شوره و هرچي مي خوري بدتره. راستي توخيابون كه بوديم رسيديم به يه جايي كه مي گفتن بزرگترين مجتمع تجاري ايران حالا عكسشو مي ذارم ببينين .البته خيلي خوب نگرفتم آخه تو ماشين در حال حركت بودم.
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |





