تبليغاتX
هفت آسمون - زنبیلو بر دار و بیار بی اف تمومید


هفت آسمون

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را/میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

به گزارش یکی از جاسوسین امنیتی که بنده در دانشگاه گیلان داشتم توجه کنید

 « تو نماز خونه نشسته بودم و منتظر بودم تا ساعت 2 شه و برم کلاس که صدای یکی از بچه ها که  داشت با تلفنش بلند بلند صحبت می کرد نظرمو جلب  کرد.که می گفت:اگه یه بار دیگه شمارتو ببینم میام تو اردبیل آویزونت می کنم و گوشی رو قطع کرد. همه ی بچه ها از حرف اون خندشون گرفته بود.که اون گفت :این مزاحمه اعصابم رو خورد کرده از اردیبله و میگه با من تو چت آشنا شده .ولی من نمیشناسمش. دو تا از بچه ها خودشون رو اردبیلی معرفی کردن (البته خالی بسته بودن)دختره تا فهمید گفت خوب شد به اردبیلی ها فحش ندادم.حالا بچه ها دو تا فحش ترکی یادم میدین؟.تو همین حرفا بودیم که پسره دوباره زنگ زد.و اونم اول بهش فحش داد.اما بعد بهش گفت اگه راست می گی بیا اینجا ببینمت.(آخه پسره می گفت تو همین دانشگاه درس می خونه ولی خودمونیم خود دختره هم کم پایه نبود که باهاش حرف بزنه بیخود کلاس می اومد.خلاصه زمان کلاس رسید و منم مجبور شدم بیخیال این ماجرا بشم و رفتم کلاس یه یک ربعی منتظر استاد موندیم ولی نیومد و منم بدو بدو رفتم نمازخونه .داشتم کفشمو در می اوردم که صدای دختره رو شنیدم_هنوز فیلم سینمایی تموم نشده بود_ که می گفت :پیمان،به جون خودمامروز حوصله ندارم.باور کن دوسِت دارم فردا میام سر قرار.من تا اینو شنیدم با خودم گفتم :بابا سرعـــــــــــــــــــــــت.چه زود اسم پسررو یاد گرفتو با هم قرار هم گذاشتن.اما وقتی رفتم تو با یک چهره ی جدید برخورد کردم که بی شباهت به دختر قبلیه نبود(طی تحقیقات به عمل آمده فهمیدم خواهرش بوده)البته دختر قبلیه هم جایی مستتر شده بود و همچنان مشغول صحبت بود

خلاصه این آبجیه که صحبتش با پیمان تموم شد .رفت و سریع یه شارژ ایرانسل (یکی بخر دوتا ببر_تبلیغ رو حال کردین )خرید و این دفه به رامین زنگ زد :رامین چرا از دستم ناراحتی ؟ بابا علی مثل داداشم می مونه ما از بچگی با هم بزرگ شدیم .اینقدر دلم واسش می سوزه .می خواست بذاره از خونه بره من کلی با خانوادش و خودش صحبت کردم تا منصرف شد.اگر هم موضوع محسنه که من دو ماهه باهاش تموم کردم.بردیا و ارشیا هم که همکلاسیمن،باشه اگه تو بخوای با اونا هم حرف نمی زنم.دیگه چی میگی.باور کن من فقط تو رو دوست دارم  اگه تو هم ولم کنی دیگه از همه ی پسرا متنفر می شم (من می خواستم بهش بگم که کــــــــــلک پیمانو نمی خوای رو کنی ؟)خلاصه مکالمات این دو خواهر همچنان ادامه داشت.حالا بقیش بمونه دیگه خیلی مهم نیست .»

واقعــــــــــــــــا نمی دونم چی باید بگم

 

 

جاسوس واحد مرکزی هفت آسمون .

 دانشکده علوم پایه –دانشگاه گیلان


پ.ن:به طنز بودنش توجه نکنین به تلخی این ماجرا توجه کنین

 

دوره یک ماهه آزمایشی 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:7به سليقه ولگ نار| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس